حلوای جوانی

حلواي خداحافظي ام را كه پخش كنم، دنيا صداي بوق ممتدي ميشود كه مسير عبورش از لابلاي تك تك خاطرات عبور ميكند

بهانه ها يك به يك صف ميكشند، چوب بدست هايي ميشوند كه ضربه هاي محلكشان را در عين ناباوري توي صورتت ميزنند

چند قدمي به صبح مانده

دولتم كه پا گرفت، دستِ تمام اين نا بساماني ها را قطع ميكند

عكاس خودش نقطه ي بي تعادلي را تعيين ميكند و چنان تناسبات طلايي ام را ميشناسم كه اين بار حجم سياه يك عقاب هم نميتواند تعادل اين عكس را از بين ببرد

من كارگردان تمام تراژدي هاي زندگي ام بودم

مديون به آشپز ِحلواي دوران جواني ام

خ.ج

بهارنودوچهار

By | 2018-02-11T20:24:59+00:00 April 24th, 2015|0 Comments

About the Author:

Leave A Comment