صدای پنکه

By | 2018-02-11T22:04:09+00:00 September 21st, 2015|

صدای پنکه ی کنار تلویزیون اونقدر توی فضا غالب شده که گوشم چیزی به صراحت صدای باد نمیشنوه.

آزاد که باشی صدای زندگی بیشتر توی گوشت زنگ میزنه. عکسعکس هم بهونه ای میشه برای بالا کشیدن جسدت از قعر ِلجن ِ نجس ِ یک رابطه، که پایین مونده.

چیزی نمونده، صدای اذان که بیاد، چشمام سنگین میشه و غذای مسموم ِ آخر شب کار خودشو میکنه. میمونه عکس! عکس یه تعریف بیشتر نداره ،عکس، همون پیرزن دویست ساله ایه که تمام زندگیش منتظر صدای بچه هاش بود ، شنیدن اسم ِ مامان .

اوایل بچه بود ، بعدش بچه خواست ، بعدشم تمام گاو های مزرعه حمله کردن و سگ های نگهبان رو خوردن.

اینجا صدای پنکه ی کنار تلویزیون اونقدر توی فضا غالب شده که گوشم چیزی به صراحت صدای آب نمیشنوه . آبی که داشت میریخت . آبی که کافیه بریزهآبحیاتی که خیلی وقته با ط دسته دار نوشته نمیشه و برای صرفه جویی و استفاده بهینه از متری ۲۰ میلیون تومان منزل مسکونی ، فقط و فقط با ت دو نقطه نوشته میشه ، تا هم فضای شاعرانه حفظ شه ، هم فیلِمون یاد هندستونی نکنه که توش حیاط رو با ط دسته دار مینویسن ؛ هرچند که همون دسته اش هم برامون کافیه!

هنوز صدای پنکه ی کنار تلویزیون اونقدر توی فضا غالب شده که گوشم چیزی توی این تاریکی نمیبینه !

مراقب باشید !

گاو های مزرعه ی بالا تمام سگ های نگهبان رو خوردند ، یه آب هم روش …!

آبی که داشت میریخت . آبی که کافیه بریزه ، دستی که ممکنه رو بشهیا روی دستای من لیز بخوره

حرف نزن ! خودم اونقدر باهوش هستم که حدس بزنم. تونای ِ دوس داشتن نداری.

یک شُش داری ، آغشته به سیگار ِ ایرانی ، که خریدار اصلی ِ عامل ِ اصلی تر ِ سرطان باشی ، از تمام دکه های متروک اطراف شهر.

من استاد درس ِ مزخرف تو هستم . با اختیار ِ چهار واحد امتحان ِ عملی؛ یک واحد تؤری و بیست واحد ِ نظری ، که نظر به بیست سال ِ زندگی من اگر بکنی ، خوب میفهمی تؤری جایی بیشتر از یک واحد نداشت . عملی به کون ِ گشادمان چهار تا ماند و نظری

نظری که خوب میکنیمخوب میدهیم….

و باز هم صدای پنکه ی کنار تلویزیون اونقدر توی فضا غالب شده کههیچی… !

کولر رو روشن کردم. شاید تمام اختلافات ما چیزی جز دمای اتاق نبود.

حیات که نباشد، ت دونقطه چه کم از دسته ی طاها دارد؟

اتفاق آنجایی شکل میگیرد که من برای دلم ، دست به کاغذی میبرم که یک ساعت و نیم پیدا نمیشد.

صدای باد ِ کولر ِ بالای تلویزیون اونقدر توی فضا غالب شده که صدای اذان سخت به گوشم میرسه….

خ.ج

شهریورنودوچهار

اقتصاد مقاومتی

By | 2018-02-11T21:56:49+00:00 August 1st, 2015|

سربازی هم تموم شد.

یک ماه گذشت و کارت پایان خدمتم دقیقا روزی اومد که پتانسیل شاشیدن به تمام پروسه های اداری رو تو خودم حس میکردم.

هوا ابریه، بارون میزنه و ول میکنه، پرنده تو حیاط میخونه و قطع میکنه، نسیم باد میزنه و شل میکنه، انگشتای پام به گزگز افتاده، نگرانم.

امشب هم میگذره، ولی وقتی هوا روشن شد معلوم نیست نور آفتاب همونقدر تیز بتابه که پریروز میتابید، معلوم نیس ریه هام همونقدر کشش داشته باشه که اولین سال سیگار.

مهم هم نیست، سایه مردی که روی دیوار باعث وحشت خودش میشه ، نمیتونه روی سر کسی حس امنیت بده.

ساعت نزدیکای چهاره

صدای حرکت کلیدش تو قفل میاد. حاضرم شرط ببندم امشبم یادش رفته شام بگیره.

پنجره ی پشت سرم نیمه بازه

در که باز میشه، بوی عطرش  راحت تا مشامم میرسه، امشبم عطرش با بوی لجن یه ادکلن مردونه قاطی شده.

  • شهاب!
  • (سکوت)
  • شهاب! بیداری؟
  • (سکوت)
  • برات شام گرفتم، بیا تا نماسیده با هم بخوریم
  • شرط بسته بودم یادت میره شام بگیریسلام!
  • چطوری؟ خسته نباشی.
  • خوبم، امروز یاد اولین باری که رفتیم پارک ساعی افتادم، نشسته بودیم زیر درختای کاج، خواستم ماچت کنم یه یارو رد شد گفت خاک تو سرشونیادته؟
  • چقد بهت میگفتم حول نباش، اره یادمه، چیزای دیگشم یادمه، یادته رفتیم کافی نت دست میکشیدی رو سینم، یارو تو دوربین دید اومد بیرونمون کرد؟ نصف کنم یا همشو میخوری؟
  • نه، نصفش کن. چای هم تازه دمه، تازه زیرشو خاموش کردم، بریز بخور.

دگمه های مانتوش بالا پایین بود، رژ لبش زیر چونش لکه انداخته بود، بوی طعفن ِعطر ِمردونه تو حال پیچیده بود، ناخن هام داشت لاستیکارو از هم میدرید، سرشو باز کردم، اولین گازی که زدم مزه ی مایونز ترشیده میداد بعدش گوجه، خیارشوراخرش هم کالباس.

هنوز نماسیده!!

  • امروز چیکار کردی؟
  • ذکر دعا به جون تو و خانواده محترمت
  • جدی میگم، چیزی دراوردی؟ تونستی کاملش کنی؟
  • کامله، اخرش میشه مردی که تمام آرزوش سرپا شاشیدنه.
  • بس کن شهاب! تو مقصر نبودی، منم نیستم. قسمت بی حکمت نیست، حالا الان میگه حکمت و… سرنوشت همه یه جور نیست.
  • بیا، بیا برین به غیرتی که نصفش خرج قسمت و قدر شد، نصف دیگشم خرج هضم حس ترحم.
  • شهاب بسه!

دستمو گذاشتم رو میز، خودمو کشیدم سمت کاناپه که دراز بیافتم جلوی تلویزیون و صداشو نشنوم، یادم رفته بود ترمزش رو بزنم.

چرخاش چرخید، یکی رفت عقب، یکی جلودستم به میز چفت نشد، کمرم پیچید و با صورت خوردم به لبه میز.

  • خدا مرگم بده! آخه چه مرگته؟ چرا ترمزشو نزدی؟ ببینمتسرتو بگیر بالا ببینم
  • نکن، چیزی نیست.
  • ببینم.
  • چیزی نیست میگم!.

ساعت نزدیک چهاره

نشسته جلوی آیینه، میدونه از آرایش خوشم نمیاد، یه آرایش ساده میکنه و هفت قلم وسایل میتپونه تو کیف آرایشش، میذاره تو کیف دستیش.

بند نازک تاپ سفیدش هنوز چشامو درگیر میکنه

یاد تمام روز هایی میافتم که تو کوچه و خیابون میبوسیدمش، دست میکشیدم رو تنش، مجبورش میکردم تحملم کنه و تو گوشش زمزمه میکردم :

دوستت دارما.

دوستم داشت. خیلی. اونقدر که تمام روز های بعدش نبوسیده بیرون نمیرفت.

افتاب پشت ابر بود، پرنده ها میخوندن ، قطع نمیکردن

  • من دارم میرم، بیداری؟
  • (سکوت)
  • شب احتمالا مث دیشب بر میگردم، شهاب! بیداری؟
  • (سکوت)
  • نصفه غذات تو یخچاله، واسه شام بخورش گرسنه نمونی
  • (بغض به قوزک پام رسیده بود و صدام به دندونم نمیرسید)
  • خدافظ (اومد بالای سرم، پتو رو از رو صورتم کنار زد، گونموکه بوسید، لباش خیس شد)

 

خ.ج

مردادنودوچهار