استانبول تا ازمیر

By | 2018-02-11T22:16:46+00:00 September 11th, 2017|

چند روز قبل تر تصمیم گرفتم برنامه ی حرکتم از استانبول به ازمیر رو فیکس کنم که دیگه موقع اومدن گیج نزنم.

انگین (هم خونه ایم) گفت یه نرم افزار هست که توش مبدا و مقصدتو مینویسی و کسایی که همین مسیرو میرن اونجا پُست میذارن و خیلی راحت میشه رزرو کرد.

منم نرم افزار رو دانلود کردم. (Bla Bla Car)

مبدا استانبول

مقصد ازمیر

خب تا این زمان نزدیک به یک سالی هست که ازمیر زندگی میکردم. بزرگی ازمیر اوایلش برام خیلی عجیب و هیجان انگیز بود، به انضمام مقداری احساس غریبی که معمولا به خاطر عدم شناخت فضا و مکانه.

خلاصه رزروش کردم. قرارمون شد ساعت یازده و نیم شب، آخرین ایستگاه خط مترو از محله ی کادیکوی، تو ورودی یه ایستگاه به اسمتاوشان تپه

به زور و زحمت با راننده صحبت کردم و ازش پرسیدم کجای اون ایستگاه منتظر باشم؟! “دنیز کناری

خب، دنیز که یعنی دریا، پس یعنی کنار دریا!

از مترو که پیاده شدم  یه نفر رو پیدا کردم و ازش پرسیدم دنیز کناره کجاست؟ یه دستشو زد رو شونم، با اون یکی دستش اشاره زد به نور های پایین تپه و گفت اون نور ها رو میبینی؟ اونجا دنیز کنارس. پرسیدم چقدر راهه؟ گفت سرپایینی رو تند بری یه ربع بیست دقیقه راهه.

ساعت یازده و ده دقیقه بود، حرکت کردم، حدود ساعت یازده و نیم رسیدم. زنگ زدم، با زبون ترکیِ بسیار غیر مسلط گفتم:

  • مرحبا، بِن تاوشان تاپه یم (سلام، من تاوشان تپه هستم)
  • مرحبا افندیم، بنده یم تاوشان تاپه یم (سلام آقا، من هم تاوشان تپه هستم)
  • عاما بِن دنیز کنارا یم (اما من کنار دریا هستم)
  • بنده یم اوردا یم (منم همونجا هستم)

خلاصه بعد از اینکه مفهوم لوکیشن و واتس اپ رو بهش رسوندم، متوجه شدم اون همون جای اولیه که من بودم، منم رفتم کنار دریا.

بهم گفت من همینجا میمونم، برگرد. منم از اونجایی که اون عضلاتِ منقبض ِ مطلوب رو برای برگشتن از سربالایی نداشتم، چشمم افتاد به یه خیابون اصلی به موازات مسیری که ازش اومده بودم، رفتم سر اون خیابون، فاز بسیار کوول گرفتم و دستمو به مفهوم هیچهایک بالا گرفتم تا یکی منو تا اون تاوشان تپه برگردونه.

یه نفر با یه ماشین شاسی بلند واستاد، همین که صحبت کرد دیدم لهجه غلیظ کُردی داره، منم گفتمسرچاوا، چاونی؟ باشی؟اونم گفت سرچاوا، باشم، تِ چاونی؟

گفتم:

  • باشم سپاس، میخوام برم بالای این اتوبان، یه دو کیلومتر مسیر مستقیمه!

جفت ابروهاش رفت بالا، چشاش باز تر شد و گفت: “ نِ؟؟! “

  • من ایرانیم!
  • تِ ایرانی؟
  • آری ایرانی!
  • تامام تامام گَل گَل!

سوار ماشین شدم یکم احوالپرسی و سریع گوگل مپ رو نشونش دادم که مسیرو رد نکنیم. پنج دقیقه جلوتر دیدم دقیقا روی نقطه ی مپ نگه داشت. حالا مساله اینه که من با اون نقطه اختلاف ارتفاع دارم. یعنی نمیدونم الان تو اتوبان بالاییم، پایینیم، اصلا نمیتونستم تشخیص بدم موقعیتم نسبت به ایستگاه مترو کجاست.

از ماشین تو اتوبان پیاده شدم، راننده هم منتظرم بود. سریع اسم ایستگاهو گوگل کردم و با مپ خودمو رسوندم به ایستگاه مترو تاوشان تپه! اما این ایستگاه شبیه ایستگاه قبلی نبود. یکم دقیق تر نگاه کردم، دیدم سمت راستم، حدود ۳۰ متر پایین تر سه لاین اتوبان رد شده که هر کدوم پنج بانده، اون طرف اتوبان، ده متر مرتفع تر، همون ایستگاه اولیه که قرار داشتیم.

ساعت حدود یک شب بود، به راننده زنگ زدم، گفتم من اومدم، اما اون یکی در ورودی مترو واستادم، کنار کوه!

بیست و پنج دقیقه بعد رسید این طرف. اونجا بود که اِشِل مسافت ها و قرار گذاشتن ها تو استانبول دستم اومد. یه ایستگاه مترو، با دوتا ورودی، که شاید یک کیلومتر از هم فاصله دارن.

ناگفته نمونه که چهار تا مسافر، که هر کدوم همسایز ِمن، تو مایه های کامیون، تو ماشینی که به نظرم اتاقش از ۲۰۶ کوچیکتر بود نشستیم!

ساعت هفت و نیم صبح، ازمیر بودیم.

خشایار جوانمردی

شهریورنودوشش

جاده ازمیراوشاک

تصمیم

By | 2018-02-11T21:49:21+00:00 August 5th, 2015|

تصميمات من دو جزء دارند

دسته اول كه تلاطم اميال و عواطف دروني ام نقش اولش را بازي ميكنند، تا به امروز برنده ي اسكار ترين درام هاي زندگي ام بودند.

اين ها بالقوه ترين اطلاعات شفاف زندگي ام هستند كه تنها در شرايطي بالفعل ميشوند كه داغي قاشق، دستم را تازه تازه نشان زده باشد.

و اما دسته دوم، كه قطر موجهي دارد و همچنان ژاژ ميخوايد تا به منحصر به فردِ مطلوبش برسد و آبستن حوادث را عامل شود، اين از همان اجداد احشامم ارثيه و سرمايه راهم شده.

نه كلاغ آواز كنجشك ميخواند، نه من تا به حال آواز گنجشك را شنيده ام. هرچه هست داستان آواز خواني هايشان است كه متاسفانه براي من، نه از دهانِ گنجشك به گوش ميرسد، نه كلاغ.

با اين همه، هنوز ارثيه پدرانم را يك نفر از نزديكانم به من ياد آور ميشود، كه مرا دست بكش تا تمام شدنِ قطره ي آخر ِاين جنونِ كثيف و پاكيزه. گويي آسمان ميشود، ماتحت. خون آبه ميشود، مشروب. سنگ ميشود، احساس و دوباره پا ميگيرد كودكي از جلد مادرش ،آغاز.

خ.ج

مردادنودوچهار

گریه

By | 2018-02-11T20:24:17+00:00 July 5th, 2015|

آسمان خشك، زمين خيس به اشكي كه چكيد

روز ها شب، همه تا صبح، به چشمي كه نديد

گله ها روی هم انباشته از فرط دروغ

راست هايی كه نه ميگفت نه ميشد كه شنيد

دست هايی كه نه از دامن معراج عبور

چشم هايی كه در بسته ی دل را ميديد

كاش هايی همه از جنس حسادت يا رشك

كه تو را فرق نميكرد، از لبخند اشك

بچكد، سر بخورد روي لبانم همه خيس

ميشود شست

ميشود سيلي سرخي به گل گونه نشاند

ميشود اشك به لبخند آموخت

صورتي سرخ، لبي خنده زنان داشت

ولي

آسمان خيس شود، خشك به دريا آموخت

شدني ميشود هربار اگر ناله ی عشق

قطره ی اشک تو را توشه ی ره بردارد

تو به دريا بزني، چشم چراني بكني

دلت اما غم دنيا به تو برگرداند

آسمان خشک، زمين خیس، دلت را بخرند

در دل باز شود چشم و نگارت بخرند

صورتي را كه به ظاهر همه ميفهميدند

آسمان پل بزند اشك ِدو چشمت بخرند

توشه ی ره همه خوشبختی گیتی باشد

که تمام غم دوران تو یک جا بخرند

خ.ج

تير٩٤

حلوای جوانی

By | 2018-02-11T20:24:59+00:00 April 24th, 2015|

حلواي خداحافظي ام را كه پخش كنم، دنيا صداي بوق ممتدي ميشود كه مسير عبورش از لابلاي تك تك خاطرات عبور ميكند

بهانه ها يك به يك صف ميكشند، چوب بدست هايي ميشوند كه ضربه هاي محلكشان را در عين ناباوري توي صورتت ميزنند

چند قدمي به صبح مانده

دولتم كه پا گرفت، دستِ تمام اين نا بساماني ها را قطع ميكند

عكاس خودش نقطه ي بي تعادلي را تعيين ميكند و چنان تناسبات طلايي ام را ميشناسم كه اين بار حجم سياه يك عقاب هم نميتواند تعادل اين عكس را از بين ببرد

من كارگردان تمام تراژدي هاي زندگي ام بودم

مديون به آشپز ِحلواي دوران جواني ام

خ.ج

بهارنودوچهار