خشایار جوانمردی | معرفی در حاشیه عکاسی مستند

By | 2018-02-27T10:15:12+00:00 February 27th, 2018|

با معرفی کردن خودم سعی دارم فرصتی رو برای به اشتراک گذاشتن تجربیات در زمینه عکاسی مستند، نظرات و فعالیت هایی که در حال حاضر انجام میدم رو ایجاد کنم.

بخش بیشتری از این زمان رو به دوره های آنلاین عکاسی اختصاص دادم. سعی کردم با استفاده از ویدئو جنس متفاوت تری از ارتباط با مخاطبین رو ارائه کنم که باعث افزایش تاثیر در کلام یا به طور کلی انتقال بهتر مفاهیمی باشه که راجع بهش مینویسم، عکس میگیرم یا صحبت میکنم.

راجع به عکاسی مستند، چطور تلاش کردن برای کسب فرصت های بیشتر و به طور کلی دسترسی به افرادی که به عکس توجه ویژه ای دارن.

با پرسیدن سوالات، عنوان کردن موضوعات و در اختیار گذاشتن تجربیات خوانندگان و بینندگان محترم، حتما شاهد تاثیرات مثبتی در روند شکل گیری این جنس از مطالب خواهیم بود.

در ادامه کلاس عکاسی آنلاین رومعرفی میکنم که از طریق اسکایپ شکل میگیره. سه نفر ظرفیت در نظر گرفته شده و تو دو بحث عکاسی پایه و عکاسی با موبایل تدریس میشه.

دوره عکاسی پایه سی ساعت و دوره عکاسی با موبایل پنج ساعت هستش.

برای اطلاعات بیشتر میتونید به راحتی از طریق ارسال ایمیل ارتباط برقرار کنید.

به امید موفقیت، سلامتی و عکس های بهتر.

خشایار جوانمردی

زمستان نودوشش

ماشین های من

By | 2018-02-11T20:53:17+00:00 February 11th, 2018|

عابر

By | 2018-02-11T21:44:30+00:00 February 11th, 2018|

مسیر تکراری

By | 2018-02-11T22:52:27+00:00 February 11th, 2018|

عکاسی خیابانی | ایران | رشت

By | 2018-02-11T21:19:53+00:00 February 11th, 2018|

من به شهر های زیادی سفر کردم، عکس گرفتم و پروژه های کوچیک کار کردم. اما اگه بخوام اولین جایی که الهام بخش ترین محیط برای عکاسی خیابانی و راحت ترین مکان برای عکاسی مستند اجتماعی باشه رو مثال بزنم، بدون شک رشت رو معرفی میکنم! شهری که به نظر شخصی من بهترین مکان برای زندگی، عکاسی، خلق اثر هنری یا به طور کلی ولگردی و کشف زندگیه. این شهر با جمعیتی نزدیک به یک میلیون نفر با توجه به موقعیت آب و هوایی و رطوبت آب و هواییش، هم نسبت به شهر های بزرگتری مثل اصفهان، تبریز، شیراز، مشهد، و تهران، خلوت تره؛ هم مردمش به خاطر بستر غنی فرهنگی که داشته، رفتار و برخورد نرم تری نسبت به هم نوعانشون تو کنش ها و واکنش های اجتماعیشون دارن.

اینکه یکی از الویت های من برای خوب بودن این شهر غذا ها و رستوران هایی هستش که مشروب سرو میکنن باعث نمیشه این شهر رو منحصر به فرد ببینم، اما زنده بودن این شهر به ویژه تو نیمه های شب؛ موقعیت اجتماعی زنان، پذیرا بودن جامعه نسبت به اقشار متفاوتی از هم، هنردوست بودن، عقبه هنری این شهر و به طور کلی سطح سواد اجتماعی جامعه این شهر که به طبع تاثیر زیادی تو برخورد های سطحی بین عکاس و سوژه هم داره، باعث میشه این شهر رو بدون اغراق خاص ترین شهر ایران بشناسم.

عکاسی خیابانی برای من از وقتی شروع شد که هر روز بین کوچه های بازار ولگردی میکردم، به آدم ها نگاه میکردم، اکثر اوقات با یک سلام علیک و احوالپرسی شروع به مکالمه های ساده ای میکردم که خیلی سریع منجر به شکل گرفتن رفاقت سطحی ای میشد که هر بار به اون مغازه میرسیدم، یا یکی از اون کسبه رو میدیدم همیشه با برخوردی گرم، سلام علیکی مجدد و لبخندی رضایتمندانه بهم انرژی میداد تا باز هم قدم بزنم، عکس بگیرم و رفقای بیشتری از این دست پیدا کنم.

یادمه یه بار بچه های کلاسم رو به بازار بردم تا کمی تو شلوغی و لابلای مردم عکاسی کنن. اونها که اغلب منو استاد صدا میزدن (هرچند نه من خوشم میومد نه دلم میخواست این تلقی ادامه دار باشه)، وقتی وارد بازار شدن، دیدن از اطراف صدا میاد: عمو خشیییی!!

یادمه چشماشون گرد شده بود، بعضی هاشون خندشون گرفته بود بعضی ها هم با کمی اخم کمی جدی تر کنارم راه میرفتن و من از اینکه ماهی فروش ها، میوه فروش ها و دست فروش های توی بازار عمو خشی صدام کنن لذت میبردم.

این خاطره مقدمه ای برای فهم ارتباط اجتماعی بین عکاس و محیط عکاسیشه. اینکه من ترجیح بدم عمو خشی صدام کنن در واقع ترجیح من برای بستری بی حاشیه تر، با آرامش خیال بیشتری برای عکس گرفتنه. اینکه آیا من از روز اول رفته بودم عکس بگیرم یا رفته بودم با اهالی بازار دوست بشم، مطلبیه که من هم نمیتونم کفه ترازو رو به سمت خاصی تمیز بدم. در واقع من عاشق بازار رشت بودم و دلم میخواست بخشی از بازار باشم. مثل خود دست فروش ها و بازاری هایی که از سر صبح دارن با اطرافیانشون سلام علیک و احوالپرسی میکنن.

عکاسی که عکاسی خیابانی میکنه، نا خودآگاه دلش میخواد بین عناصر محیط محو بشه. به قول نیوشا توکلیان که یه بار گفت موقع عکاسی مثل مگسی باش که بین آدما میچرخه، میشینه و نگاشون میکنه. هرچند تو این تعبیر شاپرک، پروانه و حتی پشه هم میتونه مد نظر باشه اما به نظرم مگس دقیقا اون موجودیه که نه خیلی تو چشم میاد نه خیلی مراحمه. یه جورایی بعضی وقتا آدم باهاش کنار میاد. یه جور هم زیستی مسالمت آمیز.

به هر حال عکاسی خیابانی نه اونقدر بی اهمیته که نخوایم راجع بهش بخونیم و سطحی رد شیم، نه اونقدر از عکاسی مستند اجتماعی مستقله که بخوایم به تنهایی و بدون در نظر گرفتن بسترش عکاسی خیابانی رو مورد بررسی قرار بدیم.

میدان شهرداری رشت. عکس با آیفون ۶ اس

.

.

  • با چه دوربینی عکاسی خیابانی کنیم؟

قبل از هر چیزی راجع به ابزار عکاسی و اینکه با چه دوربینی عکاسی کنیم، باید بگم دوربین مثل بچه آدمه، اینکه یه سری ها اونقد دستشون میرسه که صد ها بچه رو به فرزندی قبول میکنن میشه مثل اون عکاس هایی که کمپانی های دوربین سازی بهشون مجانی دوربین میدن که اونا فقط عکس بگیرن و بتونن بواسطه این موضوع تبلیغی درست کنن که بتونن دوربین بفروشن. برای من نوعی که اگه دوربین نداشته باشم کسی باقر هم دستم نمیده؛ باید بگم بهترین ابزار همون ابزاریه که توی دستمونه. (البته این جمله مال یه عکاس معروف هم هست که الان حضور ذهن ندارم اسمش چیه). در واقع ما با ابزاری خروجی بهتری داریم که شناخت بیشتری نسبت بهش داریم و با دوربینی بهتر عکاسی میکنیم که مدت بیشتری باهاش عکاسی کردیم. اما به هر حال عکاسی خیابانی نیاز به دوربین ساده و سریع هم داره. به همین سادگی، مثلا آیفون!

عکاسی خیابانی با تلفن همراه

اینکه آیا میشه با تلفن همراه یا همون موبایل عکاسی خیابانی کرد یا نه، سوالیه که خیلی وقت ها ذهن خودم رو به خودش مشغول کرده. مثلا من یه دوره با دوربین اس ال آر تو خیابون عکاسی میکردم. دوستانی که بیشتر راجع به مدل ها میدونن اسم NIKON D800 رو شنیدن. این دوربین ماشالله انقدر صدای شاترش بلنده که تو فاصله شش متری از طرف عکس میگیری طرف دلشم نخواد، صدا مجذوبش میکنه که برگرده و یه نگاهی بندازه که صدای چی بود؟! حالا تصور کن وزنش یک کیلو، لنز روش هم با احتساب اینکه خیلی معمولی باشه ( اما فیکس)، نیم کیلو! در واقع من همیشه حمال نظرعلی (اسم دوربینم بود) بودم.

اینکه تو خیابون یه دوربین ساده تر، سبک تر و البته کم سر و صدا تر استفاده بشه، از صدر اسلام توصیه شده، اما اینکه مثلا دوربین لایکا داشته باشیم میتونیم عکس های عالی بگیریم یا دوربین موبایل جوابگوی عکاسی خیابانی نیست، اساسا تصوری باطل و خیالی پوچه!

من با آیفون سه سال عکاسی کردم، تقریبا چهار پنج تا پروژه و تحقیقا سه تا پروژه از توش درومد که هم خوب فروختمشون هم نمایشگاه شد، تو مسابقه جایزه گرفت و هم چند تا از عکسام رو خود کمپانی اپل برای تبلیغات دوربین موبایلش ازم گرفت. حالا قبل از هرچیز مهم اینه که آیا به دوربینی که تو دستمه اعتماد دارم؟ دوم اینکه بشناسم این دوربین تو چه موقعیت های نوری چه توانایی هایی داره!

مثلا دوبار برای خبرگزاری با آیفونم عکاسی کردم و از عکس های تو سایت خبرگزاری و بعدش تو روزنامه ها استفاده شد. خب آیا من دلم میخواست با آیفون تو حراجی کریستی عکس بفروشم؟ یا با دوربین فول فریمم هم همین کارو میکردم؟

نکته بعدی اینکه موبایل یا به قول اخیر، تلفن همراه، دقیقا همون خاصیتی رو داره که ما ازش تو عکاسی خیابانی بهره میگیریم، یعنی کمتر کسی متوجه عکاسی کردنمون میشه، از طرفی اگر هم متوجه شد اونقدر موضع حق به جانب بابت عکسی که ازش گرفته شده نمیگیره؛ اگر هم گرفت تو مرحله صحبت و پیچوندن آدم یه جوری حلش میکنه.

پس ببین چقدر ابزار میتونه تو رویکرد کار و موقعیت هایی که توش قرار میگیریم تاثیر بذاره.

فک کن یه نفر تو بازار دوربین وِت پلیت ببره و چادر بالای دوربین رو سرش کنه، سه پایه رو وا کنه، مستقر شه! که میخواد عکس بکنه!!

اگه هدف از عکس گرفتن تاثیر گذاریه، خب لامصب همین عکس موبایلو میشه تو تایم مگزین، لایت باکس، نیویورک تایمز یا خیلی بستر های مهم که میتونن خیلی خوب عکس رو به دنیا نشون بدن منتشر کرد. مهم محتوا، داستان و نگاه عکاس به روایتشه!

بازار رشت، هتل متروک

.

.

عکاسی خیابانی هم مثل بقیه ژانر های عکاسی بستر ها، مسابقات، فستیوال ها، ورکشاپ ها و خلاصه داستان های مفصل خودشو داره.

یکی از سایت هایی که میشه توش عکاسی خیابانی رو دنبال کرد، سایت https://in-public.com/ هستش. این فقط یکی از ده ها سایت خیلی خوبیه که میشه عکاسی خیابانی رو تحت نظر گرفت و عکس های عکاس های خوب رو دنبال کرد.

http://shooterfiles.com/

https://www.streethunters.net/

http://www.thesartorialist.com/

https://streetphotographymagazine.com/

از بحث دور نشیم، یه بخشی از مکان های مورد علاقم تو شهر رشت رو توی نقشه مشخص کردم.

اونهایی که تمایل دارن تو رشت عکاسی کنن میتونن با این نقشه به یه سری از لوکیشن های مورد علاقه من سر بزنن و تجربه های خودشون رو با من هم در میون بذارن.

https://www.google.com/maps/d/edit?mid=12sEOiilJ-b4svnNXF0dYHEQcr_S2QfAA

به طور خاص عکاسی خیابانی نیاز به یک روحیه ی انعطاف پذیر داره. انگار که همه ی آدم های اطرافت برات عزیزن. میخوام خیلی راحت صحبت کنم. عکاسی خیابانی چیزی جز زندگی نیست! اگر بتونی زندگی رو اونطور که هست ببینی، عکس رو اونطور که هست ثبت کنی، مردم رو اونطور که باید، دوست داشته باشی، خیابون هم همون داستانی خواهد بود که از زندگی تعریف میکنی.

ایران عکاس های خوبی داره. محمد گلچین، رضا گلچین، جلال شمس آذران، مجید سعیدی، نیوشا توکلیان، رضا دقتی، عباس عطار، ابراهیم نوروزی، خدا بیامرز کاوه گلستان، بهمن جلالی و ده ها عکاس مستند اجتماعی عالی و ای کاش یک روز هم خشایار جوانمردی! اما هیچکدوم ضمانتی برای اینکه چطور عکاسی کنیم، نیستن!

از همه مهمتر اینه که چه چیزی تو دلمون داره حرف میزنه! چه چیزی باعث میشه دوربین رو بدست بگیریم، توی خیابون قدم بزنیم و به نوعی عکاسی خیابانی کنیم!

اگر عکس میتونه اون حرفی باشه که ما براش فسفور های مغزمون، کالری های بدنمون و انرژی جسممون رو میسوزونیم، باید بابت حرفی که میزنیم محتاط و دقیق عمل کنیم. یعنی اول خودمون رو درک کنیم، بعد محیط و اجتماع و سر آخر دنیایی که توش زندگی میکنیم.

ما محکوم به صداقتی هستیم که در سخن، تولید، عکس، نقاشی، موسیقی یا هر مدیوم دیگه ای که بلد هستیم، رعایت میکنیم. امیدوارم این صداقت از باور هامون به تمام تصمیم ها و انتخاب های زندگیمون سرایت کنه. اینجاست که عکس به اندازه ی نقاشی، موسیقی، شعر و تمام هنر هایی که همیشه دنبالشون میکردیم، معنی و مفهوم پیدا میکنه.

  • شیوه ای برای عکاسی | استایل عکاسی

برای اینکه بتونیم مفید تر بخونیم و استفاده کنیم، از اینجا شروع میکنم که تقریبا همه عکاس هستن. حالا همه هم عکاس نباشن، از هر ۴ نفر یکی عکاسه یا حتی اینطور بگم، تا حالا ندیدم کسی دوربین اس ال آر داشته باشه و حداقل یه عکس خوب نداشته باشه! عکسی که نتونی بگی عکس نیست.

همین باعث میشه سر بحث رو باز کنم به سمت موضوعی به اسم شیوه و استایل عکاسی.

هرچند نظر شخصیمو میگم اما این نظر تامیمی از نظرات عکاسان معتبر و با تجربه دنیاست. وقتی میتونیم یک عکاس رو بررسی کنیم، که بتونیم مجموعه کار هاش رو کنار هم در نظر بگیریم و سیر خط فکری و رویکرد بصری حاکم بر عکس هاش رو درک کنیم. یعنی متوجه شیم چرا این عکاس عکاسی میکنه، یا مثلا چرا هیچوقت توی عکساش از المان های ساخت دست بشر استفاده نمیکنه، یا چرا فقط عکاسی خیابانی میکنه، یا فقط منظره، جنگ یا هر موضوعی که به مجموعه کار هاش مربوطه.

وقتی بتونیم خط فکری یک عکاس رو درک کنیم، اون موقع میتونیم بین عکس های هر پروژه یا مجموعه ای که کار کرده نقاط اتصال و انفصال یا حتی ضعف داستانش رو تو عکس هاش متوجه شیم.

اینکه شیوه و استایل، کجای این داستان قرار میگیره باید بگم برای شروع هر پروژه یا حتی عقب تر، وقتی یک عکاس تصمیم به یک شیوه ی تازه برای عکاسیش میگیره، میتونه از فنونی برای فرم دادن به استایلش استفاده کنه.

انتخاب یک لنز با فاصله کانونی معین، یک ادیت با تغییرات نوری و رنگی واحد، یک کادر ثابت، یک دوربین مثل دوربین های آنالوگ، مدیوم فرمت و یک فیلم مشخص. استفاده از یک فیلتر ثابت، یک نورسنجی آندر اکسپوز یا اور اکسپوز ثابت و در ادامه المان های مهمتری مثل یک موضوع ثابت، یک دغدغه ی پیوسته و ثابت، یک درد مشترک، یک جهان بینی قابل درک، یک انگیزه ی جهان شمول و در نهایت یک زبان قابل فهم. اینها دلیل های روشن و قابل فهمی هستن که اگر عکاس اون ها رو تو عکس هاش دنبال کنه، میتونه به شیوه و استایلی که مد نظرشه برسه. مهم نیست بتونه مثل الکس وب Alex Webb کادر بندی و عکاسی کنه، اما مهمه که بتونه مثل کار های خوب خودش کادر بندی کنه. مهم نیست بتونه مثل جیمز نچوی James Nachtwey تو لوکیشن های خطرناک عکس های مهم بگیره، اما مهمه موضوعی که ازش عکاسی میکنه براش مثل همون عکاسی جنگ اهمیت و ارزش داشته باشه.

مهم نیست نیوشا، مجید، ابراهیم ومیتونن عکس هاشون رو به استند های پر مخاطب دنیا برسونن، اما مهمه یه عکاس بدونه کدوم موضوع درد مشترکی بین ایران یا هر جایی که ازش عکاسی میکنه با جهان محسوب میشه.

همونطور که قبل تر نوشتم، عکاسی خیابانی عنصری جدا نشدنی از عکاسی مستند اجتماعیه، به همین خاطر نمیشه عکاسی تو خیابون رو بررسی کرد، اما چرایی و بستر این نوع از عکاسی رو بررسی نکرد.

جایزه شید و چند کلام مختصر

By | 2018-02-11T21:53:06+00:00 February 5th, 2018|

دومین جایزه شید بود، اولین باری که در شید شرکت کردم، حالا هشتمین جایزه ی شید! و من از دیدن عکس هام، روی دیوار خاکستری راه ابریشم، با چاپ و قاب زیبا، در پوست خود نمیگنجم.

نه آرزو، اما شید چیزی شبیه آرزو شده بود.

وقتی جایزه دوم رونمایی نشد. وقتی نیوشا توکلیان و مجید سعیدی در گالری محسن جلسه بازدید آثار رو گذاشتن. وقتی بهروز مهری اولین برنده ی شید بود، وقتی نام کاوه کاظمی تو اخبار شید به گوشم میخورد. همه و همه باعث میشد فکر کنم اونا دلشون میخواد واقعا عکاسی باشه. واقعا عکس باشه.

هیچ کارفرمایی نمیدیدم؛ شهرداری، شهردار، رئیس روابط عمومی، ناظر کیفی، جناب آقای فلانی، که اتفاقا خودشون هم عکاسی میکنن و خیلی با ذوق و سلیقه هستن؛ این بار برای انتخاب عکس ها به تیم داوری کمک نمیکردن.

جایزه اش هم سال به سال تغییر نکرد. خدا رو شکر اون پول ورودی رو برداشتن. یادمه یه سال که دانشجوی معماری بودم، سخت پول ثبتنامشو دادم.

میخوام راحت بنویسم. خسته نباشیدی به همه ی شید. از شورا تا داورا تا عکاسای شرکت کننده، عکاسای شرکت نکرده، نفرستاده، نخواسته، نپسندیده و پسندیده و سر آخر که میخواستم اول باشه، روشن نوروزی.

روشن عزیز مرسی. از تمام زحمت ها، صبوری ها، پیگیر بودن ها، سال به سال جدی تر گرفتن ها و حالا شید هشتم.

یک بار دیگه هم منتخب شید بودم، همینقدر خوشحال شدم، همینقدر حس خوب داشتم که دیروز با دیدن عکسام روی دیوار خاکستری.

خواستم چیزی رو که هست گفته باشم. یک نفر یک جا فکر نکنه برای من شید با جشنواره ی ملی عکس فلان، یا جشنواره بین الممللی فیلم و عکس فلان برابری میکنه.

نه! اصلا!

با جشنواره ای که اسمش محفوظ بمونه، عکس ما رو تا نیویورک، لندن، فرانسه و آلمان هم روی دیوار بردن، اتفاقا یک سالش هم به یه نفر ۱۰ هزار یورو جایزه دادن.

اما شید نه پولش مهم بود، نه دیوارش، که دیواری هم نداشت، محبتی بود آغشته به اسم و اعتبار که هر سال روی یک دیوار چند پرچینی نشست و رفت.

این اتفاق که میگم، ممکنه حس مشترکی بین من و تمام دوستانی باشه که همدیگرو میشناسیم. هیچ جشنواره ای تو ایران نیست، که بریم ببینیم بچه ها این سالی که گذشت چیکار کردن! چی گرفتن؟

معمولا دور همی،

اکثرا دست جمعی،

غالبا پول قلمبه، همه دنبال همین!

حالا اگر من برای شید از هفت سالی که تو فکرش بودم تشکر نکنم، حیف نیست؟

اگه غصه ی آینده ی شید رو نخورم، حیف نیست؟

اگه این بار خوبشو گفتم، در رو برای اولین انتقاد باز کردم. پس هم شید بار مسئولیتش بیشتر میشه، هم من انتظارم از شید بیشتر!

شید در کنار اتفاقات دیگه تو مسیر عکاسیم، باعث شد اطمینان من از عکاسی خبری صلب شه. این اتفاق خوبی بود. من به خودم اعتماد کردم، عکس رو تو خودم دنبال کردم و حالا فصل تازه تری از مسیر عکاسی رو تجربه میکنم.

آی اهالی شید، عزیزای دلم

حالا که نشونه های این تاثیر گذاری رو میشنوید، باید با استرس، دلهره، قوت قلب، نیت درست، تصمیم های دقیق، آینده نگری بیشتر، سر و صدای کمتر ( که واقعا بیشترش چیزی جز حاشیه نداره)، اتحاد، هدف مشترک و از همه مهمتر دلسوزی برای نسل های بعدی عکاسی ایران! سیاست گذاری کنید!

حالا که میبینین یه نفر ۷ سال براتون کار فرستاده، تمام عکس هایی که انتخاب میکردید رو به دقت نگاه کرده، به تمام تصمیماتتون، تغییراتی که بعضا ایجاد میکنین احترام گذاشته و تاحالا واسه هیچکس نامه تشکر و قدردانی ننوشتهبیشتر از قبل به آینده ی شید فکر کنید.

من نتیجه ی اول های کارم، یک نفر برای اولین بار با هشتمین شید آشنا میشه، مشتاقش میشه، دنبالش میکنه، آرزوشو تو دل پرورش میده! نکنه به فکر آینده ی اون نباشید. شما عملا با زمانی که برای شید صرف میکنین، دارین به عکاس های شرکت کننده احترام میذارین و صدای عکس هاشونو میشنوین. حرف هاشونو میشنوین. مبادا یه روز یه نفر حس کنه، شید برای عکاس ها نبود

من حاصل چند سال کارم رو به شما دادم. فایل خام عزیز ترین و مهم ترین عکس هایی که میتونستم بگیرم رو بهتون دادم.

این ۷ سال به شید، تیم شید، سیاست های شید، اعتماد کردم.

حالا که همه نگاهتون میکنن، حالا که عکاسا بهتون اعتماد دارن، حالا که فصل بازخوردتون رسیده. یک بار دیگه بهترین تصمیم ها رو برای شید بگیرین و دوباره آینده شید رو ورق بزنین. شید ارزش و پتانسیل این رو داره که سال به سال بهتر شه.

مگنوم، سون، وردپرس، دیز ژاپن و…. اونها بهتر از شید شروع نکردن.

باآرزویموفقیتوبهروزی

خشایارجوانمردی

زمستان ۹۶

راجع به صادق سوری و مجموعه دختران انتظار

By | 2018-02-11T21:53:22+00:00 December 17th, 2017|

با توجه به حجم مطالبی که این دو روز راجع به پروژه صادق سوری در فضای مجازی منتشر شد، دست به دست چرخانده شد و در نهایت بر روی صفحه های اینستاگرام عکاسان تا روی استوری آنها رسید میبایست چند نکته را به حق، برای بازشناسایی این پدیده بررسی کرد.

اگر بی نام و نشان عبور کنیم، همه میدانیم چه عکاسانی چه نارضایتی هایی با دروغ هایشان در عکس ها و پروژه هایشان به بار آوردند. از استندی به نام وردپرس گرفته، تا یک قدم نزدیکتر دروغ ها و عکس هایی که حتی به طور مونتاژ بر روی بعضی روزنامه های محلی و حتی ملی میبینیم.

میخواهم از این منظر نگاه کنم که آیا صادق سوری میخواست افرادی را فریب بدهد؟ آیا میخواست برای منافع شخصی اش یک روایت از دخترانی که به هر دلیلی در کانون های اصلاح و تربیت نگهداری میشدند، پروژه بسازد؟ یا میخواست تمام وجودش را برای پروژه ای که فکر میکرد یک کار تمام عیار و با اهمیت است، خرج کند؟
اینکه کارگردان آن فیلم به صادق سوری اجازه انتشار و شرکت در مسابقه را داده بود، به تنهایی دلیل کاملی برای کاهش حجم زیادی از این مطالب منتشر شده است، اما راجع به اینکه کپشن ها تشدید شده، موضوع کپی برداری شده، یا حتی صحنه ای استیج شده و از همه مهمتر، نما های یک فیلم، تبدیل به عکس شده! هرچند این امر ناپسند، ناراحت کننده و مایوس کننده باشد و به طبع عکاس را زیر سوال ببرد، میبایست بستر را بار دیگر بررسی کنیم و ببینیم کدام بستر موجب همچین پدیده هایی میشود؟
در جامعه ای که عموم عکاس های بین المللی ِ ایرانی، میلی برای به اشتراک گذاشتن جزئیات روابطشان با مطبوعات خارجی ندارند.

چند گالری مشخص با روابطی نامحدود و غیر قابل دسترس در بهترین گالری های بین المللی، عکس هایی را به راحتی با مبلغ چند هزار یورو میفروشند.

عموم ورکشاپ ها به استندی برای ابراز اطلاعات فرسوده یا به روز، از چند عکاس ایرانی تبدیل میشود.

صداقت در عکاسی آخرین گزینه ی مورد تاکید در عموم بحث های عکاسانه مان بودند.

به راستی تا به حال کدام نهاد برای این جنس از دغدغه ها دست به حتی برگزاری یک دور همی به صرف یک چای و شکلات زده؟

همه منتظرند فلان عکاس فلان عنوان را کسب کند تا با استفاده از عناوینش در داوری ها، ورکشاپ ها، جشنواره ها و هر اتفاق مشابه دیگری اعتبار کسب کنند.

عکاسان صادقانه در یک حادثه سیاسی با عنوان ۸۸، گروه گروه به زندان میروند، بعضی یکدیگر را میفروشند، بعضی بعد از ۹ سال هنوز عکس های منتشر نشده دارند و از ترس جانشان منتشر نمیکنند و بعضی با یک چشم به هم زدن از عکاسی ۸۸ به فعالیت های آتش به اختیار و مستند سازی های پر سر و صدا روی می آورند.

صادق سوری دروغ گفت، آیا کسی نمیداند کدام موضوع از ایران منجر به برنده شدن در تمام سطوح بین المللی میشود؟

آیا پروژه هایی نبودند که تنها با اشاره ای بسیار اندک به جامعه اقلیت های جنسی عناوین مهمی کسب کردند؟

در جامعه ای که عموم عکاسان آرزوی عکاسی کردن برای آژانس های خارجی، درآمد به دلار (هرچند ۸۰۰ دلار در ماه)، دیده شدن عکس هایشان در یک استند معتبر، یک مجله بین المللی و یک نفر که صدای آنها را بشنود، دارند، چه کسی میتواند با چشمانی باز، قلبی آگاه، اراده ای راسخ و اطمینانی از جنس بی پولی و ادامه دادن؛ عکاسی کند؟

چند روز پیش در یک فایل صوتی شنیدم یکی از عکاسان عزیز کشور که همیشه جایگاه متفاوتی برای همه داشته و دارد، صحبت از عکاسی تبلیغاتی برای کمپانی بهداشتی داو را میکرد، اینکه برای آن کمپانی عکس نگرفت چون باور داشت مواضع انسان دوستانه ی آنها با باور های شخصی اش نسبت به سیاه پوستان، سفید پوستان یا دیگر اقشار و به طور کلی تبعیض، مغایرت دارد.

من به شخصه کجای این جمله ایستاده بودم؟

من که سالها آرزو داشتم مجله تایم عکس من را هم چاپ کند، یک نفر حرف من را هم بشنود، فلانقدر هم جایزه در ایران میبردم، آیا تا به حال فکر کرده ام سیاه پوست کیست؟ تبعیض چیست؟

میخواهم مفاهیمی را ببینم که تا به حال برای من تعریفی نداشت و این روز ها پر رنگ تر از هر زمای بررسی میشود.
وقتی من میدانم کدام حق صادقانه است، کدام موضوع درد کشور من است، کدام موضوع درد قشری از جامعه است و حتی تصوُر عکاسی از موضوعات خط قرمزی را نمیکنم، چطور ذهنم به سیاه پوستان، یا کمپانی داو یا ده ها موضوع مشابه، خطور کند؟

صادق سوری عکاسی بود که از چندین بحران عکاسی کرد، با چند اتفاق شورشی از نزدیک برخورد کرد، فهمید تمام جشنواره ها و مسابقات ایران را هم برنده شود، هیچوقت جایی بین جامعه بین المملی عکاسی ندارد.

صادق سوری ها همه این را میدانند که عکاسی در ایران یک رشته نخ نامرئی است، حتی نامدار ترین عکاس ایران آنقدر صادق نیست که حقیقت اجتماعش را عکاسی کند.

عکاسان در کنار هم جامعه را شکل میدهند. من میبایست میفهمیدم صادق برای چه مجبور شد استیتمنتش را بحرانی تر بنویسد. اگر صادق صادقانه عکاسی نکرده باشد،  اما صادقانه به دنبال مسیر عکاس شدنش رفته. درست یا غلط، عاشقانه عکاسی کرده. این اتفاق حاصل کمبود دانش، درک و باور یک عکاس از مسیر عکاسانه است. اینکه این مسیر با دروغ همراه است باعث نمیشود صادق سوری ها تاوانش را بدهند. میبایست یک نفر خودش را نگاه کند، ببیند آیا توان حبس، زندان، شکنجه و در نهایت بی پولی را دارد؟ یا اگر این ها نباشند، آیا یک عکاس آنقدر به کارش باور دارد که بدون در نظر گرفتن دیده شدن، موضوعاتش را انتخاب کند؟

کافیست یک نگاه به اطرافمان کنیم، آن کسی که پول را با دروغ خرید، صداقت را قبل تر با شهرت و شعار معامله کرده بود.

صادق سوری یک قربانی از یک جامعه نا آگاه است. انگار آینه عبرتی برای همگان باشد که صادق ترین عکاسمان را مثال بزنیم و ببینیم حتی یک بار هم دردی از درد های جامعه درمان نکرده.

اگر صادق اشتباه بود، کدام عکاس بواسطه صداقتش تشویق شد؟ حداقل نسبت به موضوعات بحرانی.

کدام جشنواره، کدام نهاد و کدام منتقد از صداقت عکاسانِ نامدارمان حمایت کرد؟

عکس های اصغر خمسه هم متهم به سیاهنمایی شد و خبرگزاری ها شاکی تراز اول صداقت در عکس هایش بودند.

من جانب داری کسی را نمیکنم. تنها دعوت میکنم با نگاهی باز تر، تحت تاثیر التهاب های خبری، قضاوت را خاکستری تر کرده و میانه دار تر باشیم.

خ.ج

آذر نودوشش

استانبول تا ازمیر

By | 2018-02-11T22:16:46+00:00 September 11th, 2017|

چند روز قبل تر تصمیم گرفتم برنامه ی حرکتم از استانبول به ازمیر رو فیکس کنم که دیگه موقع اومدن گیج نزنم.

انگین (هم خونه ایم) گفت یه نرم افزار هست که توش مبدا و مقصدتو مینویسی و کسایی که همین مسیرو میرن اونجا پُست میذارن و خیلی راحت میشه رزرو کرد.

منم نرم افزار رو دانلود کردم. (Bla Bla Car)

مبدا استانبول

مقصد ازمیر

خب تا این زمان نزدیک به یک سالی هست که ازمیر زندگی میکردم. بزرگی ازمیر اوایلش برام خیلی عجیب و هیجان انگیز بود، به انضمام مقداری احساس غریبی که معمولا به خاطر عدم شناخت فضا و مکانه.

خلاصه رزروش کردم. قرارمون شد ساعت یازده و نیم شب، آخرین ایستگاه خط مترو از محله ی کادیکوی، تو ورودی یه ایستگاه به اسمتاوشان تپه

به زور و زحمت با راننده صحبت کردم و ازش پرسیدم کجای اون ایستگاه منتظر باشم؟! “دنیز کناری

خب، دنیز که یعنی دریا، پس یعنی کنار دریا!

از مترو که پیاده شدم  یه نفر رو پیدا کردم و ازش پرسیدم دنیز کناره کجاست؟ یه دستشو زد رو شونم، با اون یکی دستش اشاره زد به نور های پایین تپه و گفت اون نور ها رو میبینی؟ اونجا دنیز کنارس. پرسیدم چقدر راهه؟ گفت سرپایینی رو تند بری یه ربع بیست دقیقه راهه.

ساعت یازده و ده دقیقه بود، حرکت کردم، حدود ساعت یازده و نیم رسیدم. زنگ زدم، با زبون ترکیِ بسیار غیر مسلط گفتم:

  • مرحبا، بِن تاوشان تاپه یم (سلام، من تاوشان تپه هستم)
  • مرحبا افندیم، بنده یم تاوشان تاپه یم (سلام آقا، من هم تاوشان تپه هستم)
  • عاما بِن دنیز کنارا یم (اما من کنار دریا هستم)
  • بنده یم اوردا یم (منم همونجا هستم)

خلاصه بعد از اینکه مفهوم لوکیشن و واتس اپ رو بهش رسوندم، متوجه شدم اون همون جای اولیه که من بودم، منم رفتم کنار دریا.

بهم گفت من همینجا میمونم، برگرد. منم از اونجایی که اون عضلاتِ منقبض ِ مطلوب رو برای برگشتن از سربالایی نداشتم، چشمم افتاد به یه خیابون اصلی به موازات مسیری که ازش اومده بودم، رفتم سر اون خیابون، فاز بسیار کوول گرفتم و دستمو به مفهوم هیچهایک بالا گرفتم تا یکی منو تا اون تاوشان تپه برگردونه.

یه نفر با یه ماشین شاسی بلند واستاد، همین که صحبت کرد دیدم لهجه غلیظ کُردی داره، منم گفتمسرچاوا، چاونی؟ باشی؟اونم گفت سرچاوا، باشم، تِ چاونی؟

گفتم:

  • باشم سپاس، میخوام برم بالای این اتوبان، یه دو کیلومتر مسیر مستقیمه!

جفت ابروهاش رفت بالا، چشاش باز تر شد و گفت: “ نِ؟؟! “

  • من ایرانیم!
  • تِ ایرانی؟
  • آری ایرانی!
  • تامام تامام گَل گَل!

سوار ماشین شدم یکم احوالپرسی و سریع گوگل مپ رو نشونش دادم که مسیرو رد نکنیم. پنج دقیقه جلوتر دیدم دقیقا روی نقطه ی مپ نگه داشت. حالا مساله اینه که من با اون نقطه اختلاف ارتفاع دارم. یعنی نمیدونم الان تو اتوبان بالاییم، پایینیم، اصلا نمیتونستم تشخیص بدم موقعیتم نسبت به ایستگاه مترو کجاست.

از ماشین تو اتوبان پیاده شدم، راننده هم منتظرم بود. سریع اسم ایستگاهو گوگل کردم و با مپ خودمو رسوندم به ایستگاه مترو تاوشان تپه! اما این ایستگاه شبیه ایستگاه قبلی نبود. یکم دقیق تر نگاه کردم، دیدم سمت راستم، حدود ۳۰ متر پایین تر سه لاین اتوبان رد شده که هر کدوم پنج بانده، اون طرف اتوبان، ده متر مرتفع تر، همون ایستگاه اولیه که قرار داشتیم.

ساعت حدود یک شب بود، به راننده زنگ زدم، گفتم من اومدم، اما اون یکی در ورودی مترو واستادم، کنار کوه!

بیست و پنج دقیقه بعد رسید این طرف. اونجا بود که اِشِل مسافت ها و قرار گذاشتن ها تو استانبول دستم اومد. یه ایستگاه مترو، با دوتا ورودی، که شاید یک کیلومتر از هم فاصله دارن.

ناگفته نمونه که چهار تا مسافر، که هر کدوم همسایز ِمن، تو مایه های کامیون، تو ماشینی که به نظرم اتاقش از ۲۰۶ کوچیکتر بود نشستیم!

ساعت هفت و نیم صبح، ازمیر بودیم.

خشایار جوانمردی

شهریورنودوشش

جاده ازمیراوشاک